روزنامه شهروند - زهرا جعفرزاده: حبسِ بلندگو داشت. قرار بود بلندگو دهان شود و اسمش را صدا کند. منتظر خبر آزادیاش بود. منتظر افسرنگهبان که از پشت بلندگو صدا کند: «سیاوش. ش...» و بگوید که آزاد است. بگوید آزاد است و سیاوش دلغشه بگیرد و اشک در ته چشمهاش پرپر بزند. بگوید آزاد است و بچهها برایش صلوات بگیرند: «اللهم... » و تکرار کنند: «بری دیگه برنگردی.» بگوید آزاد است و وسایلش را جمع کند و به تکتک